گفتم بیخیالت می شم .... رفتم که بشم ولی نشد نشد که نشد
آخر
من که می دانم تویی دلیل بودنم چگونه بی خیالت لحظه ای سر کنم
ای افریدگارم و نه به قول شاعر " ای تو آفریده مرا " می خواهم بگویمت بگویمب که
" اگر چه دوست به چیزی نمی خرد مار را
به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست "
+ نوشته شده در سوم اسفند 1385ساعت 15:25  توسط ساقی
|
تصمیم خودم را گرفتم
میخواهم بیخیالت شم
..... چند بار داد زدم .... چندبار ناله کردم ....گریه کردم
وقت و بی وقت سراغت اومدم
یادته .....حتما یادته ...حتما یادته با همه غرورم چند بار نوشتم
"دوست دارم" ..... چقدر اشک ریختم و تو اشکام گفتم "بدون تو من هیچم"
یادت نیست ...شایدم اصلا یادت نیست
حالا که تو این همه بی خیال من شدی ...انگار نه انگار " من ملک بودم و فردوس برین جایم بود "
منم می خوام بیخیالت شم ... بی خیال ...بی خیال بی خیال
بی خیال که دوستم نداری ...بی خیال که تحویل نمیگیری...
بی خیال که دوستت دارم ..بی خیال بیچاره دلم ...بی خیال بیچاره چشم ....
بی خیال ... تو همه چیز منی ...هستی من ...زندگی منی ...امید منی
تو ...تو ....تو ....
+ نوشته شده در چهاردهم بهمن 1385ساعت 16:29  توسط ساقی
|
و من باز آمدم باز
تا بگویم برایت جقدر دل تنگم
تا بدانی چه اندازه بی تو بودن دردناک است و
عذاب آور
تا بخوانمت شاید مرا دریابی
دریابم دریابم
...
.....
......
+ نوشته شده در پنجم آذر 1385ساعت 21:36  توسط ساقی
|
نگاه مهربانت
دستان گرمت
گام های استوارت
قلب رئوفت
کدام را سپاس گزارم
ای تکیه گاه لحظات سخت زندگیم ... هیچ واژه ای نیافتم که عمق احساسم را بیان کند فقط اینکه
دوستت دارم دوستت دارم ای مهربان ترین پدر
+ نوشته شده در شانزدهم مرداد 1385ساعت 14:7  توسط ساقی
|
دست هایم پاهایم هر دو به میخ شده اند .... دنیا مرا به خود گرفته است
حتی اندکی به سویت نتوانم ره یافت
روحم در این چار میخ اسیر شده است ...راهی نیست روح بیچاره من از این چارمیخ رها گردد
دردش دارد از پا در می آوردم ... دیگر تحملش ندارم
کسی نیست مرا رهاند از این بند
+ نوشته شده در نهم مرداد 1385ساعت 12:54  توسط ساقی
|
" از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.
-اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آنها.
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعی کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.
از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.
فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است.
فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گريه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ايستند.
وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قيد و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،
با اينحال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستيد.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند
خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد : چه عيبی ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند "
مادرم ...خوبم ...بهترینم ...
حتی رفتنت را نیز به یاد ندارم
ولی می دانم اگر بودی بهتر از شانه هایت مرهمی برای دلتنگی هایم یافت نمی شد
+ نوشته شده در بیست و پنجم تیر 1385ساعت 10:21  توسط ساقی
|
"این جا همیشه خاموش است
چراغی بیاور "
+ نوشته شده در هجدهم تیر 1385ساعت 8:57  توسط ساقی
|
تو که می دانی چه راحت از هم می پاشم
اینگونه میازمایم
اینگونه میازمایم
+ نوشته شده در چهارم تیر 1385ساعت 10:25  توسط ساقی
|
"سینه تنگ من و بارغم او هیهات
مرد این بار گران نیست دل مسکینم "
+ نوشته شده در بیست و نهم خرداد 1385ساعت 8:43  توسط ساقی
|
گویی من باز در میان مخلوقات تو گم شده ام
و نه شاید
تو خود را پنهان نمودی ...
+ نوشته شده در بیست و دوم خرداد 1385ساعت 8:19  توسط ساقی
|